|
تازگیا دوست داشتن هم دل می خواد هم دلیل که بعضیا متاسفانه ندارن............
روی یک طاقچه سنگی ... میون دو قاب رنگی ... بودن من وتو با هم داره تصویر قشنگی ... عکس تو، تو قاب خاتم ... در حصار خالی از غم ... حتی در مرگ تن من ... نمی گیره رنگ ماتم ...
سعی کن همیشه تنها باشی چون تنها به دنیا آمده ای و تنها می میری بگذار عظمت عشق را هیچ گاه درک نکنی چون آنقدر عظیم است که تو را در زندگی نابود می کند اما اگر عاشق شدی ... فقط یک نفر را دوست بدار بخند ، گریه کن و قدم بردار تنها برای یک نفر ....
دلبرکی که از صدای قدم هایت
دیرتر می آیی بگو مردم فردا چترهایشان را بردارند من میخواهم ببارم!!!
باز سکوت سنگی و دل بی قرار و یه مثنویی حرف ناگفته و من خسته از این همهمهء تکرارها واژهایی که دیگر یاریم نمی دهند وآدمکهایی که به ظاهر در پوستین فرشته در هم می لولند
گویی در قمارخانهءزندگی در پی برگ آس خود هستند وبا چشمانی از جنس آتش بی پروا خرمن نجابت را می سوزانند ومن در جاده ای بی انتها دلتنگیم به وسعت دریای بی کران کاش می توانستم در این غوغا و آشوب خود آشفته تر از خود را دریابم حالا من ماندهام وامیدی محال که هر روز این دل را دیوانه تر می کند و خسته از سماجت چشمهایی که بی اجازه می خواهند ببارند ...
هرکس به طریقی دل ما می شکند
بیگانه جدا دوست جدا می شکند بیگانه اگر می شکند حرفی نیست از دوست بپرسید چرا می شکند بشکست دلمو کسی صدایی نشنید آری دل درد بی صدا می شکند آموختم چگونه گذشت کردن را کاش ... برای اولین باربه خاطرت لذتش را حس کردم و تکرار آن ... دلم می خواهد بگویم که تکرارش شاید باعث ویرانی دلم شود . تکرارش قلبم را می شکند . ولی اگر تو شکستن قلبم را می خواهی باز هم حاضرم حاضرم ......
به نام خالق عشق و آن آتش سوزي وحشتناك بود كه او را برد و او ناباورانه رفتنش را خود رقم زد و ناله و شيون بود كه سكوت را شكست
(دوستون دارم ...)
وقتی که بین عاشقا حرف جدایی پیش میاد ازاین همه خوبی آدم فقط یادش بدیش میاد اینجاست که اشک جاری میشه
دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد ! درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند . دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم. دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم . در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند . رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم . همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند . تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد . به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند . به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . . به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد. به او که باورش کردم و دل به او باختم به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم . به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند . لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .
مدت هابود که مي خواستم رازي را که در سينه دارم به تو بگويم.
اما نتوانستم. دوست داشتم هنگامي که از کنارم مي گذري اين راز را در چشمان عاشقم بخواني.ولي تو با بي اعتنايي مي گذشتي تا اينکه امروز قلم را برداشتم تا از بي مهريت بنويسم. ولي وقتي قلم را از روي کاغذ برداشتم ديدم نوشته ام: "با تمام وجود دوستت دارم"
بهم نگو دوستم داري
چه قدر سخته توي چشماي كسي نگاه كني كه تمام مهرت روازت دزديده و به جاش يه زخم هميشگي به قلب تو هديه داده و به جاي اينكه لبريز ازكينه و نفرت شي حس كني كه هنوز دوستش داري.............. چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تكيه بدي كه يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده. چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ جز سلام نتوني بگي.... چه قدر سخته گل آرزوهاتو،توي باغ ديگه اي ببيني وهزار بار تو خودت بشكني و آروم زير لب بگي: « گل من باغچه نو مبارك.......»
دل من از تبار دیوار های کاهگلی است ســـــــــاده می افتد ســـــــاده می شکند ســــــــــاده می میرد دل من تنهـــــــــا سخت می گرید ...
بهترین بهترین من! بهترین بهترین من” تو که بی سرمه چشمون، سرمه سودایی تو که مشکین دو گیسو در قفایی به ما گویی سرگردون چرایی؟ به ما گویی سرگردون چرایی؟ به ما گویی سرگردون چرایی؟ به ما گویی سرگردون چرایی؟” دلتنگ تو كه ميشم دستهام دست هات رو مي خواد، لب هام لبات رو، چشم هام چشم هات رو دلتنگ تو كه ميشم شعرهات رو مي خونم، همون غزل ها كه چشم هاي تو مي سرود! دلتنگ تو كه ميشم، نه! نه! نه! من هميشه دلتنگ توام، من هميشه شجريان گوش ميدم، من هميشه مشيري مي خونم، من هميشه دستهام دستهات رو مي خواد، من هميشه لبم تشنه لبهاته! “لحظه ی دیدار نزدیک ست! باز، من دیوانه ام…! های نخراشي …! های نپریشی …! لحظه ی دیدار نزدیک است” “لحظه ی دیدار نزدیک ست! باز، من دیوانه ام…! های نخراشي …! های نپریشی …! لحظه ی دیدار نزدیک است” “لحظه ی دیدار نزدیک ست! باز، من دیوانه ام…! های نخراشي …! های نپریشی …! لحظه ی دیدار نزدیک است” |
About
من نرگس هستم که 19 تا بهار زندگیمو گذروندم
Home
|